تبليغاتX
دريادل تنها



دريادل تنها  

 


             صفحه نخست
             ايميل به مدير
             طراح قالب
             آرشيو وبلاگ
             


 

نويسنده :نرگس


 

موضوعات :


 

آرشيو وبلاگ : دريادل تنها


 


طراح قالب :

گالري قالب وبلاگ دريادل تنها



 خداحافظ

 

 

دوست هاي خوب و مهربانم شايد اين آخرين پست و آپم باشد و شايد... نمي دانم

تنها چيزي كه مي دانم اين است كه خسته م، بريدم، خودم و گم كردم. نمي دونم كيم ، چي ام، به دنبال چي مي گردم. اصلا چرا اومدم و بودم و هستم. نمي دانم به خدا نمي دانم

دلم مي خواد بروم. بروم به يه جاي دور؛ جايي كه هيچ كس نباشه هيچ نامردي و نامهرباني و... نباشه جايي كه فقط خودم و خدا باشه. جايي كه ديگه متهم به نامهرباني و سنگ دلي و ... نشوم. جايي كه ديگر ديوانه خطابم نكنند. جايي كه سربار و مزاحم نباشم. جايي كه ديگر نگويند برو گمشووووو

جايي كه با ديد ترحم نگاهم نكنند. مي خواهم بروم به يه جاي دور جايي كه فقط خودم و خودش باشيم

تمام زندگي به دست آوردن و از دست دادن است و هيچ چيز پايدار نيست حتي عشق. همه مي روند، و هيچ كس در كنارمان تا ابد نمي ماند. شايد براي مدتي با ما باشند ولي در نهايت مي روند و دنياي خاص خود را مي سازند. و ما نبايد هرگز به هيچ چيز و هيچ كس وابسته شويم و اين وابستگي رنج مي آورد و دلبستگي لذتي سالم به دنبال دارد.

و اين كه كسي مرادش را مي گيرد كه هدفش بخشيدن باشد نه گرفتن، رها كردن باشد نه اسارت، دلبستگي باشد نه وابستگي...

 و حالا تنها چيزي كه از خدا مي خواهم رها شدن از هر چيزي است كه رنگ تعلق داشته باشد...

آره تعلق... مي خواهم به هيچ چيز و هيچ كس و هيچ جا تعلقي و وابستگي نداشته باشم. دوست دارم رها شوم از همه چيز و همه جا؛ از آدمهاي اطرافم از زمين و آسمان و زندگي ...

در اين دنيايي كه مردمش هر يك براي خود محبوبي پنهاني دارند نرگس در ميان آنان هيچ كس را ندارد و تنهاست حتي يك برادر و دوست كه بدو تكيه كند و دلخوش باشد هيچ كس. دگر اميدي براي ماندن ندارم

همواره دردها بسيارند و زبان براي گفتن سردل در دهان نمي چرخد.

 

دوست دارم بروم سر به سرم نگذاريد

گريه ام را به حساب سفرم نگذاريد

دوست دارم كه به پابوس باران بروم

آسمان گفته كه پا روي پرم نگذاريد

اين قدر آيينه ها را به رخ من نكشيد

اين قدر داغ جنون بر جگرم نگذاريد

چشمي آبي تر از آيينه گرفتارم كرد

بس كنيد اين همه دل دور و برم نگذاريد

آخرين حرف من اين است زميني نشويد

فقط از حال زمين بي خبرم نگذاريد

 

 

دوست هاي خوبم برايم دعا كنيد كه بتوانم خودم را پيدا كنم، هدفم را بيابم. دليلي براي ماندن و زندگي كردن بيابم. ديگر چيزي برايم نمانده حتي كاغذ و قلمي نيز برايم باقي نمانده تا به آنها دل خوش باشم و ادامه دهم دگر هيچ بهانه اي واسه ماندن و بودن ندارم هيچي

مي روم تا خويش را بيابم اميدي براي ادامه دادن تكيه گاهي براي ماندن نوري براي ديدن راه هدفي براي رفتن سو به آينده. مي روم تا روحي تازه بيابم و جاني دوباره بگيرم

شايد موفق شدم و با روحي تازه و زنده برگشتم و در كنارتان راه را ادامه دادم و شايد براي هميشه و از همه جا رفتم

برايم دعا كنيد تا موفق شوم و هر آنچه كه او مي خواهد همان شود

آرزوي بهترينها را براي تك تك عزيزانم دارم متشكرم كه تا اينجاي راه دوشادوشم آمديد و هرگز تنهايم نگذاشتيد ولي مرا ببخشيد كه ترك تان مي كنم باور كنيد كه دگر جاني برايم نمانده دگر توانايي نوشتن ندارم حتي در زندگي هم ناتوانم گشتم

فراموشم نكنيد و برايم دعا كنيد.

به اميدديدار .

 



+ نوشته شده در  شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 11:5 قبل از ظهر  توسط نرگس دریادل

 چرا بنویسم؟؟؟؟؟؟؟؟

 

آسمان مثل تو احساس مرا درک نکرد

باز غمنامه به بیگانه چرا بنویسم؟

تا به کی زیر چنین سقف سیاه و سنگین

قصه درد به امید دوا بنویسم؟

قلمم جوهرش از جوش و جراحت جاری است

پست باشم که پی نان و نوا بنویسم

بارها قصد خطر کردم و گفتی ننویس

پس من از بغض فرو خورده کجا بنویسم؟

شعر من با تو پر از شادی و شیرین کامی است

باز حتی اگر از سوگ و عزا بنویسم

با کدامین قلم امروز دو تا بنویسم؟

فرق هم نیست چه نفرین و چه دعا بنویسم.

 

 



+ نوشته شده در  شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 6:39 قبل از ظهر  توسط نرگس دریادل

 تا وصال معشوق صبر کن

این شعر را تقدیم می کنم به اویی که برای همیشه فراموشم کرد

اما .......

و تقدیم می کنم به او که در انتظار وصال عشقش است و در این راه ضربه های فراوانی خورده . برادرم امیدوارم که به عشقت برسی

 

ای دل غم دیده امشب را به فردا صبر کن

رخ نمایان سازد آن مهر دل آرا صبر کن

بر لب بام آید آن خورشید رخسار عاقبت

می کنی آخر حبیبت را تماشا صبر کن

باغبانا محنت زمستان رفتنی است

تا بشکوفت غنچه ات بر رنج سرما صبر کن

تیز روِِ، ای پیک مشتاقان و مجنون را بگو

همچنان تا لحظه دیدار لیلا صبر کن

شور شیرین را منه در سختی هجران ز سر

در دل کوه بلند، بر سنگ خارا صبر کن

پیش چشم خلق با محبوب خود بیگانه باش

تشنه لب بر ساحل امواج دریا صبر کن

طعنه ها از مردم نامرد گر بشنیده ای

غم مخور ای نازنین، بر تیره دلها صبر کن

تا که باران وصال دوست سرمستت کند

چون بیابان خون فشاند از دیده، اما صبر کن

 

مطمئن باشید که بالاخره روزی عزیز دلتان را در کنار خود می بینید درسته که طعنه ها و دشنامهای بسیاری از هر کس چه بیگانه و چه آشنا شنیده اید اما تمامی این سختیها و تلخی های فراغ با وصال عزیزتان شیرین خواهد شد

برادرم همیشه به یادتان هستم و هرگز فراموشتان نمی کنم اگر چه فراموشم کنید. مرا به خاطر همه بدیهایم ببخشد و حلالم کنید

هر چند می دانم که هرگز این پیغام را نمی بینید و نمی خوانید ولی من برای دل خودم این ها را گفتم و نوشتم تا راحت شوم

خدانگهدار شما و عزیزدلتان که عزیز من نیز هست

 



+ نوشته شده در  شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 6:33 قبل از ظهر  توسط نرگس دریادل

 بخش هایی از متن رومان(3)

 مقدمه اي از فصل(پست) قبلي:

 

 ديگر به حرفهايش نتوانستم گوش دهم و صدايش را نمي شنيدم و به اين فكر مي كردم كه چگونه دليلي برايش بياورم تا كه قانع شود و قبول كند و دل بكند.

طوري حرف مي زد كه انگار جز خودش كسي آنجا نيست و دارد با خودش درد دل مي كند. و بي پروا حرف دلش را مي زد، هر چه كه در دل دارد بيان مي كرد.

آه، واقعا به چنين شخصي چه مي توانستم بگويم؟! آيا اين درست است كه به خاطر كسي ديگر كه عشق وي را در سينه دارد عشق پاك او را نسبت به خويش ناديده بگيرم و دلش را بشكنم؟!!

كسي گويي در درونم با من حرف مي زد و مي گفت:" كسي كه آرامش صدايش به خاطر توست نه او، وقتي كه حرف مي زند به تو نگاه مي كند نه به او...

خيلي روشن و آشكار است حرفهايي كه نمي تواند خطاب به او باشد، حرفهايي كه فقط مي تواند به تو گويد. ( ... ) بهانه اي بيش نيست، خشتي است از ديوار. "

 

با صدايش به خود آمدم و رشته افكارم از هم گسست. چيزي به شفافيت لبخندي روي لبانش نمايان شدو سكوت كرد. انگار مي خواست با سكوتش لحظه ها را كش دهد و ساعت را از نماياندن زمان باز دارد تا زمان نكبت بار با هم بودن ما ادامه يابد و طولاني تر گردد.

اما من تصميم خود را گرفته بودم و ديگر نمي توانستم تحمل كنم كه اين زمان و لحظه ها بيشتر از اين به طول بيانجامد. اين بود كه با لحني مي شه گفت تحقيرآميز گفتم: ...

 

ادامه را برو پايين بخون 

ادامه متن رمان:

گفتم:

خوب حرفهايت را زدي و از عشق صحبت كردي پس حالا نظر من را در مورد عشق بشنو...

به نظر من عشق در اين دوره و زمانه مزخرف ترين چيزي است كه مي شود پيدا كرد آن هم اين چنين عشقي كه تو از آن دم مي زني. بگذار اين را خواهرانه برايت بگويم تو به خاطر اين عشق كورت نتوانستي عشق و محبت واقعي اطرافيانت را درك كني و نتوانستي بفهمي كه چه كسي واقعا دوستت دارد و به تو عشق مي ورزد.

اگر تنها لحظه اي به آدمهاي اطرافت توجه مي كردي و دست از خيالبافي و اين مهملات بر مي داشتي يك عشق حقيقي را مي يافتي؛ اگر چشمانت را باز مي كردي كسي را مي ديدي كه واقعا عاشقت است و دوستت دارد...

البته الآن هم دير نشده و مي تواني چشمانت را باز كني و آنچه را مي خواهي به دست آوري و اگر كمكي خواستي مطمئن باش كه من به عنوان يك خواهر در كنار هر دويتان هستم و كمكت مي كنم تا آن عشق پاك و زلال را پيدا كني  بدست آوري.

و اين را هم بدان كه من تنها به عنوان يك برادر به تو نگاه مي كنم نه بيشتر و غير از اين. و تو هم بايد همين گونه باشي ...

در حين گفتن اين حرفها نيم نگاهي آرام و بدون اينكه متوجه نگاهم به خود شود انداختم تا عكس العمل اش را ببينم كه نگاهم به ماهيچه هاي گردنش راه كشيد كه دم به دم سفت تر مي شد؛ حس كردم غرشي در گلويش مي پيچد و او سعي در فرو دادنش دارد و نمي گذارد سر باز كند و رها شود و بر  سرم آوار گردد، همين طور با فشار و زحمت بسيار تقلا در خفه كردن و فرو دادنش دارد از گلو به سوي دل و باز هم پايين تر و پايين تر تا اينكه خفه گردد...

هنجار آن سياهرگ ها را مي توانستم ببينم كه در آستانه تركيدن اند، همچون كسي كه قلبش جريحه دار شده و غروراش زير پا له گشته و تمام آمال و آرزوهايش به يك آن بر باد فنا رفته ...

هر آن منتظر يك عكس العمل شديد مثل فرياد، ناسزا و يا حرفهاي تند و لااقل نگاهي نفرت انگيز و يا چيزي كه خشم اش را نشان دهد؛ راستش خودم هم دوست داشتم كه چنين رفتاري كند تا شايد كمي از بار گناهم كم شود و دلم آرام گيرد و از تقلا بيافتد...

بعد از دقايقي كه به اندازه ساعتها گذشت و ضجر آورد برايم بود؛ نگاهي را كه به آسمان و ستاره ها دوخته بود برگرداند و نگاهي به من كرد" چه نگاه آشنايي... انگار اين نگاه را سالها پيش ديده بودم. براي يك لحظه او را در قالب پسر بچه اي هفت هشت ساله ديدم كه همچو سالها پيش هنگامي كه قهر مي كرد و دلخور مي شد اشك در چشمانش جمع مي شد و پا به فرار مي گذاشت... ولي اين بار دلخور نشده بود بلكه قلب عاشقش شكسته گشته بود و اين را به خوبي مي توانستم از نگاه و چشمانش ببينم؛ به وضوح كامل ذرات خورد شده قلبش را در عمق نگاهش ديدم و قلبم همزمان با قلبش خورد شد و از تپش افتاد و نابود گشت"

لبخند كمرنگ و تلخي بر روي لبانش نقش بست و از سرجايش آرام بلند شد و رفت. اصلا باور نمي كردم كه چنين رفتاري داشته باشد.

اما همين كه چند قدم رفت به يكباره سرجايش ايستاد؛ چند لحظه مكث كرد انگار براي گفتن حرفي كه در دل و گلويش گير كرده خود را آماده مي كرد. بعد آرام به طرفم برگشت و گفت:

_ نمي دانم چه كسي است كه تو به خاطرش اين چنين رفتاري با دل من و دل خود مي كني

با تعجب و شتاب زده نگاهش كردم و گفتم: دل خودم؟!!!

_ آره دل خودت. مي دانم و به خوبي حس مي كنم كه قلب تو نيز همچون من خواهان اين عشق است و هم اينك تاب و توان همچو قلب بيچاره من برايت نگذاشته و بيهوده سر به سينه مي كوبد...

اميدوارم كه آن كس لياقت چنين كاري را داشته باشد.

به هر حال من به نظر و خواسته ات احترام و ارزش زيادي قائل هستم فقط اين را بدان كه من از آن دسته آدمهايي نيستم كه هر روز عشق شان عوض مي شود و سريع يكي را فراموش مي كنند و به كس ديگري دل مي بندند. نه، انسان يك بار در زندگي عاشق مي شود و وقتي كه عاشق شد نمي تواند هرگز و بي هيچ عنوان فراموش كند. و اما اين را هم بدان كه به آسمان قسم، به آذرخش بي كسي قسم كه هيچ قدرتي نمي تواند محبتت را از دل و روحم جدا كند. من... من تو رو...

بغضي سنگين كه در گلواش گير كرده بود اجازه نداد تا بقيه حرفش را بزند. بغض اش را به هر زحمتي كه بود فرو داد و گفت: خدانگهدارت...

و رفت و من تنها ماندم. راست اش هم خوشحال بود و هم ناراحت؛ خوشحال از اينكه بالاخره همه چيز تمام شد و... و ناراحت از اينكه دلش را شكستم و همراه دلش خود نيز شكستم. ولي به هر حال چه خوب و يا چه بد براي هميشه هم براي من و هم براي او تمام شد" البته اميدوارم كه اينگونه باشد"      

كاش مي دانستي كه براي ماندنت دستانم را بر پهناي خورشيد سايه زدم تا غروب نكند و تو كنارم بماني؛ اما... اما تو رفتي و نماندي و و من اكنون مانده ام و به رويايي بي انتها در جاده اي خاكي مي نگرم به روياي آن شب بنفش كه دلت را باز شكستم.

فراموشم كن...

 

 

خداي من باز شب و تكرار قصه اي از جنس خواب و كابوس، و مدام سايه پر وهم آن شب تار توي قاب درياچه دلم ظاهر مي شود و مانند عكس غمگين ماه در آب حوض كه با تلنگر مي شكند، پاره پاره مي شود.

امشب هم در طرح گرداب درياچه مثل هر شب زير پوست نمناك آن لحظه كوتاه، جا مي مانم و اواي محزون درياچه قلبم آويخته است بر شاخه اي از آن شب كه بر نگاه بي حوصله ام شبنم از چشمان مهتابيت مي باريد و پنجره قلبم را خيس مي كرد و اينك كه رفته اي، در خواب خلوت كبود بغضم را رقصان مي بينم همچون احساس باران زده برگ در شيطنت رنگي چشمان نيلوفر درياچه... كه باز پرده شب بر روي آن خواهد افتاد.

 

خداي من و اي محبوبم، صدف دلم را فقط براي تو مي گشايم تا تو مرواريداش( عشق به ... ) را در آن ببيني. محبوبم بعد از آن شب بنفش وقتي كه معدن دلم را شكافتم و به جواهر معدن عشق او رسيدم. دوست دارم از ازل تا ابد سجاده قلبم و ياس دهد تا عطر و شميم اش را احساس كنم. و حالا كه خود اكسير عشقش را در جام دلم لبريز كرده اي مي خواهم اگر اجازه دهي تنها در خواب و روياهايم به ديدارش بروم با يك بغل ستاره، با يك سبد ياس سپيد و ارغواني...

خود مي دانم كه براي دل سپردن، از آن محبوب پنهاني و معشوق پاك شايسته تر كسي نيست و نخواهد بود. معشوقا، اگر وجودم در طوفان وهم به خاك نشسته و كبوتر اميد و عاطفه از قله هاي قلب و دلم گشوده است، اگر ظلمت گمراهي و دو دلي به دور بيابان احساسم حصار تنهايي كشيده و اگر آن شب آنگونه رفتار كردم و دلش را شكستم و ...

فقط و فقط خوف از خشم تو باغباني است كه اين بيابان را آبياري مي كند، خوف از اينكه نكند اين كار گناه و اشتباه باشد و تو ناراحت شوي.

خدايا، اينك كه ابر ديدگانم تنها به عشق او باراني است، آنها را به تماشاي درياي فضل و كرمت روشني ببخش. شاهدا، حال كه تكيه گاهي جز درگه تو نيست، مرا سينه اي سوزان عطا كن تا بر فراق اش شراره هاي وصل زند.

مرا ببخش

ادامه دارد...



+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 3:0 بعد از ظهر  توسط نرگس دریادل

 شعر ...(دلتنگنامه ای به خدا)

 

راز و نياز

 

الهي در گهت پر رمز و راز است

در رحمت به روي خلق باز است

 

چرا خلقي بود در ناز و نعمت

و ديگر بنده اي غرق نياز است

 

به اين سوداي من منگر خدايا

وجودم روز و شب وصل نماز است

 

تلف شد عمر من هم صبح و هم شام

كه خوابيدن به وقت صبح ناز است

 

در اين دورفتا از خاك بر خاك

تو گفتي متقي را امتياز است

 

بياور وصل را آنگه كه خواهي

به ديدارت سر بر فراز است

 

اگر جانم سزاوار عطش نيست

بده آبي كه روزي چاره ساز است

 

چرا كفران كني "نرگس" خدا را

كه او هم غافر و بنده نواز است.

 

 

 

****** 

 

تو را دوست دارم

 

 

تو را تا عبوري عاشقانه به سمت كوي دلها دوست دارم

 

تو را مانند آوازي پر از شور به روي باغ لبها دوست دارم

 

براي طاق ابروي كمندت تو را تا طاق كسري دوست دارم

 

تو را اي غايب پيوسته حاضر تو را هر لحظه هر جا دوست دارم.

 

 

 

*****

 

 

رسيدم به خدا

 

 

بايد از كوچه گذر كرد؛ بايد از شهر سفر كرد

 

بايد از همهمه آرام گريخت؛ بايد از دور به بالا نگريست

 

شايد اين حرف همه باشد و من؛ باز هم مي گويم

 

تو سفر كن به خدا، و برو تا ته ماه، تو به اميد بينديش و به فردا بنگر

 

تو ز اندوه حذر كن، تا ته قله سفر كن شايد آنجا برسي

 

به سپيدي، به شكوه، هر چه بالا بروي، باز هم وسوسه قله تو را مي خواند

 

و در آن وقت چنان مي فهمي، كه زمين تنها نيست

 

كه در آن حس كشش مي بيني، شايد اين جاذبه را، تو ز بالاها احساس كني

 

و تلاشي بكني برسي تا خود ماه

 

و چه زيباست كه فرياد كني " كه رسيدي به خدا "

 

" كه رسيديدم به خدا "

 

 

 



+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 6:52 قبل از ظهر  توسط نرگس دریادل

 عذرخواهي

 سلام به همه دوست هاي خوب و مهربونم

 واقعا اين بار با اين همه نظرهاي زيبا و دلنشين تان شادم كرديد، نمي دانيد چقدر خوشحالم كه فهميدم تنها نيستم و دوستاني همچو شما دارم كه به فكرم هستيد و به من لطف داريد و تنهايم نمي گذاريد

از همه شما ممنونم اميدوارم بتونم اين همه محبت و لطف و جبران كنم هر چند كه مي دانم هر كاري هم كه بكنم باز هم پاسخگو اين همه محبت و لطف نمي شه

راستش دلم مي خواست اين پست هم ادامه رمان را بذارم ولي خوب ديدم شايد خسته كننده بشه پس تصميم گرفتم سه تا از شعرهايم كه جديدا سرودم و براتون بنويسم

اميدوارم كه خوشتان بياد و باز هم به من لطف كنيد و دلم را با نظرات تان شاد كنيد

 



+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 6:51 قبل از ظهر  توسط نرگس دریادل

 بخش هایی از متن رومان ( 2 )

مقدمه:

 

عاشق دلي دارد از چهره گل لطيفتر و از نگاه آرزو شور انگيزتر، با غبار غمي مي ميرد و با نم نم محبتي از طرف يار زندگي از سر مي گيرد.

عاشق كتاب گشاده دنيا_ كه براي ما مطلبي ندارد_ به يك نگاه مي خواند و معناها در مي يابد. اين همه زيبايي و موسيقي كه به چشم و گوش من و شما مي رسد از دم گيراي اوست.

در و ديوار و دشت و كوه به لطف طبع اش لب به سخن مي گشايند و از رفته ها داستانها مي سرايند؛ شگفت اينكه ما مردم عادي به چشم ديگري روشنتر مي بينيم و با بال مردمي عاشق بالاتر مي پريم. زمان و زمين را به يك آن در نور ديدن و از دل سنگ ناله ها شنيدن از طلسم خيال اين افسون گران است.

آري؛ عاشق زنده به خيال است. آن آرزوهاي دور و دراز و بي نام و نشاني كه از نياكان به ما رسيده و در نهانخانه دلمان جاي گرفته است، براي ايشان روزي شدني خواهد بود و هر خار تمنا كه امروز به جاي جاي فرد مي خلد فردا براي پروازشان بال و پر خواهد شد. چه بسا كه اهل خيال زندگي را فداي آرمان هاي يار مي كنند.

 

******

متن    :

چه شبي است امشب؛ شبي كه جوشش صد مهر در خود دارد. شبي كه زمين زير پايم نيز از تب و التهاب به خود مي لرزيد.

شبي كه خون در رگهايم از تاب انتظار بيقراري مي كرد. شبي كه همه لحظاتش برايم فيض و فتوح و شكفتن غنچه عشق بود؛ شب گشايش دروازه ي قفس روح ام بود؛ شبي كه همه خندان و شاد بودند،... ولي نه!!! انگار دلي بيتاب نحفته در جمع بود، همچو مرغ شباهنگي كه ناله سر داده، چه ناله ي جانسوزي داشت و دلش لبالب اندوه و محنت و غم بود، وجودي كه همگي درد و التهاب شده بود و من نيز از آتش دلش همچو شمع مي سوختم و چرا كه محكوم به سكوت گشته بودم.

چون نگاهم در آيينه به نگاهش افتاد انگار هزار چشمه نور از درونش جوشيد از قيد جسم رها شد و به ملك جان پيوست با نگاهش انگار مرز مكان را شكست و به لامكان پيوست و درون گلشن جانش راز وجود شكفت ديگر نتوانستم نگاه سنگين و پر معنايش را تحمل كنم، مدار نگاه را قطع كردم و وقتي كه دوباره به مكان، رو ز لامكان آورد؛ عشق و رهايي را برايم به ارمغان آورد.

 

_ هيچ كدام لب از لب باز نمي كنيم. چه حال عجيبي داشتم انگار كه تمام غم و غصه هاي دنيا را در دل من جا كرده اند؛ احساس مي كنم كه قلبم به جدار سينه ام مي كوبد، كوبيدني سخت و موزون و ديوانه وار، زير پوستم تكان فرو پيچيده چيزي كه بايد قلبم باشد جريان دارد و ديگر اكنون بايد او نيز صدايش را شنيده باشد. صدايي كه جلواش را نمي توانم بگيرم.

و اما او با آرامش خيال يك نقطه از افق را نگاه مي كند و از سكوت فزاينده از خوبي خود مي شود، از آن لذت مي برد و از تاريكي كه همه را در پناهش مي گيرد و از ما حفاظت مي كند.

پنداري منتظر است تا من حرفي بزنم.

ديگر تاب نياوردم يكدفعه صداي خود من كه مثل پرنده اي گريزپا از اندرونم بال كشيد و خود را به گوشهاي او رساند، حيرت زده ام كرد. عجيب بود كه مي توانستم تپشهاي ديوانه وار قلبم را در آهنگ صدايم بشنوم، قلبم چنان به جدار سينه ام مي كوفت كه پنداري تقلا مي كرد از بدنم كنده شود. و تنها مي توانستم يك كلمه بر زبان آورم:

(( چرا من را انتخاب كرديد؟!!))

انگار منتظر چنين سوالي نبود. نگاهي به صورتم انداخت و براي يك لحظه در چشمانم خيزه شد. برايم تعجب آور بود!! آخر هيچ گاه مستقيم به صورتم نگاه نمي كرد حتي در هنگام سلام و صحبت كردن هميشه به گلهاي قالي و يا به پايين، و جايي ديگر نگاه مي كرد.

پنداري اين پا و آن پا مي كند كه چگونه حرفش را شروع كند، تا بالاخره اينگونه گفت:

" مدتها بود كه با خودم سر جنگ و ستيز داشتم حتي زماني كه از اينجا دور بودم به تو و به اين موضوع فكر مي كردم و مدام از خود مي پرسيدم كه آيا اين عشق نافرجام درست است يا گناه؟! و هميشه به اين نتيجه مي رسيدم كه اگر گناه بود كه خدا اين عشق را در دلم نمي كاشت و نمي گذاشت تا اين جا پيش بروم.

هميشه سعي مي كردم و مي خواستم كه فراموشت كنم اما نمي شد، اين عشق در تمام وجودم ريشه دوانده و به اين سادگيها نابود شدني نيست. ديگر تاب اين همه سردر گمي را نداشتم و به خود گفتم كه خويشتن را به ستيغ عشق مي سپارم و پايان هر چه باداباد.

 همان طور كه مي داني تمامي عشقهاي دنيا لحظه لحظه اش لذت بخش است اما اين عشق برعكس تمام آن عشقها لحظاتش با درد و دلهره گناه و اشتباه همراه بود و از همه مهمتر اين بود كه نمي دانستم نظر تو در اين باره چيست و اين موضوع از همه مرا بيشتر زجر مي داد. و اما حالا چگونه شد كه اين چنين پا به ركاب عشق، شتابناك راندم؟!

راستش را بخواهي خودم هم نمي دانم  تنها چيزي را كه مي دانم اين است كه هر چه بود در چشمان پرنفوذ تو بود كه در اعماق قلبم ريشه كرد و در هزار توهاي دلم محبت تو را جاري ديدم.

اما... اما زماني كه آن عكس شوم را پاره كردي و آن برق خشم را در چشمانت براي اولين بار ديدم كه دلم لرزيد و دلهره اي عجيب در وجودم افتاد و از همان موقع بود كه قلب و عقلم ديگر همزبان و هم عقيده نيستند.

عقل براي اثبات اشتباه ام دليل پاره كردن عكس را برايم مي آورد و قلبم دليلي بر محبت و تپش هايش و مي گويد: كه وقتي نگاهت مي ند نگاه به درونت مي خلد و جا خوش مي كند و انگار تنها اوست كه مي تواند ازت حفاظت كند، تپش قلبت را يكنواخت سازد، كاري كند كه آن تپيدنها براي هميشه از ميان برود، تا صداي تپشهاي قلبت مثل صداي بالهاي كبوتر فرو نشيند...  "

و بعد زمزمه وار اين شعر را نجوا كرد:

اگر تو با من باشي كلبه اي مي سازم پشت تنهايي شب،زير اين سقف كبود، كه به زيبايي پرواز كبوتر باشد چارچوبش از عشق، سقفش از عطر بهار، رنگ ديوار اتاقش از آب

پنجره اي از نور، پرده اش از گل ياس عكس لبخند تو را مي كوبم روي ايوان حياط تا كه هر صبح اقاقي ها را از تو سرشار كنم...

همه دلخوشيم بودن توست و چراغ شب تنهايي من، نور چشمان تو است

كاشك در سبد احساسم، شاخه اي مريم بود. عطر آن را با عشق، توشه راه گل قاصدكي مي كردم كه به تنهايي تو سر بزند. تو به من نزديكي و خود نمي داني

شبنم يخ زده چشمانم در زمستان سكوت گرمي دست تو را مي طلبد...

 

ديگر به حرفهايش نتوانستم گوش دهم و صدايش را نمي شنيدم و به اين فكر مي كردم كه چگونه دليلي برايش بياورم تا كه قانع شود و قبول كند و دل بكند.

طوري حرف مي زد كه انگار جز خودش كسي آنجا نيست و دارد با خودش درد دل مي كند. و بي پروا حرف دلش را مي زد، هر چه كه در دل دارد بيان مي كرد.

آه، واقعا به چنين شخصي چه مي توانستم بگويم؟! آيا اين درست است كه به خاطر كسي ديگر كه عشق وي را در سينه دارد عشق پاك او را نسبت به خويش ناديده بگيرم و دلش را بشكنم؟!!

كسي گويي در درونم با من حرف مي زد و مي گفت:" كسي كه آرامش صدايش به خاطر توست نه او، وقتي كه حرف مي زند به تو نگاه مي كند نه به او...

خيلي روشن و آشكار است حرفهايي كه نمي تواند خطاب به او باشد، حرفهايي كه فقط مي تواند به تو گويد. ( ... ) بهانه اي بيش نيست، خشتي است از ديوار. "

با خود گفتم: نه ديگر سكوت نمي كنم. گناه حرفهاي ناگفته چيست كه بي سبب هاشور مي خورند؟؟!! و دستهايي كه مشق عشق را سياه مي كنند؛ چقدر اشتباه مي كنند.

شبها و روزهايي كه همرنگند و حرفي براي گفتن ندارند جز، اينكه به پنجره بكوبند...

و تو چه ناشيانه جا مي زني. و من تنها صبر مي كنم؛ نه! ديگر سكوت نمي كنم، سرد مي شوم و از ياد مي برم كه يك زنم و گريه را و سادگي و هر چه به من منجر مي شود.

با صدايش به خود آمدم و رشته افكارم از هم گسست. چيزي به شفافيت لبخندي روي لبانش نمايان شد و باز سكوت كرد. انگار مي خواست با سكوتش لحظه ها را كش دهد و ساعت را از نماياندن زمان باز دارد تا زمان نكبت بار با هم بودن ما ادامه يابد و طولاني تر گردد.

اما من تصميم خود را گرفته بودم و ديگر نمي توانستم تحمل كنم كه اين زمان و لحظه ها بيشتر از اين به طول بيانجامد. اين بود كه با لحني مي شه گفت تحقيرآميز گفتم: ...

 

 ادامه دارد...



+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 4:54 قبل از ظهر  توسط نرگس دریادل

 

سلام دوست های دریا دلم

ممنونم که تحمل کردید و برایم دعا کردید. می دانم از دعاهای شما دوستان خوبم بود که مشکل قالب وبلاگم رفع شد. باز هم متشکرم

خوب حالا من هم به قولم عمل می کنم و متن درست رمان را برایتان می گذارم. البته اول می خواستم دو پست قبلی را حذف کنم ولی دلم نیامد که همراه پستها نظرات و یادگارهای شما را نیز حذف کنم و برای همین نگه داشتم. پس اگر بعضی از نقاط این پستم تکراری بود به بزرگی و مهربانی خودتان ببخشید



+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 2:42 قبل از ظهر  توسط نرگس دریادل

 عذرخواهی از دریادلان

 

سلام به همه دوستان خوب دریادلم

با عرض شرمندگی قالب قبلی ام دچار اشکال شد و مجبور شدم برای فعلا از این قالب استفاده کنم تا مشکل رفع شود و یا اینکه قالبی جدید زیباتر از قبلی پیدا کنم

به خاطر همین مشکل نیز نتوانستم متن کامل رومان را بنویسم و فقط مقدمه اش را نوشتم.

بالاخره باید به بزرگی خودتان ببخشید. من هم قول می دهم در اولین فرصت مشکل قالب را رفع کنم و رومان را نیز به طور کل پست کنم

فقط دعا کنید که مجبور نشوم به طور کل وبلاگ را عوض کنم

 



+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت 5:15 قبل از ظهر  توسط نرگس دریادل

 بخش هایی از متن رومان ( 2 )

 

قصه هاي عشق

 

آرام و بي صدا به سراغت مي آيد. شيرين و دلنشين، ذره ذره مثل يك روياي زيبا. تا به خود آيي، پرنده شده اي و چقدر پرواز در آسمان عشق دلنشين است.

خودت هم نمي داني چگونه به دام افتادي و حالاست كه قلبت خانه اي است لبريز از نور و احساس.

 و كلام و زمزمه هاي دم به دمت نام و ياد عشقت است و چه بسا با خود دمادم خواهي پرسيد: (( چرا به عشقت نمي گويي كه هر روز، به اندازه تعداد نفس هايت برايش دعا مي خواني؟

چرا بهش نمي گويي كه هر شب، به اندازه تمام ستاره ها برايش اشك مي ريزي و فقط در حسرت يك لحظه ديدار، چشمانت را به دست خواب مي سپاري تا شايد بار دگر نگاهش را با روياهايت پيوند مي دهي؟!!! ))

 

عاشق دلي دارد از چهره گل لطيفتر و از نگاه آرزو شور انگيزتر، با غبار غمي مي ميرد و با نم نم محبتي از طرف يار زندگي از سر مي گيرد.

عاشق كتاب گشاده دنيا_ كه براي ما مطلبي ندارد_ به يك نگاه مي خواند و معناها در مي يابد. اين همه زيبايي و موسيقي كه به چشم و گوش من و شما مي رسد از دم گيراي اوست.

در و ديوار و دشت و كوه به لطف طبع اش لب به سخن مي گشايند و از رفته ها داستانها مي سرايند؛ شگفت اينكه ما مردم عادي به چشم ديگري روشنتر مي بينيم و با بال مردمي عاشق بالاتر مي پريم. زمان و زمين را به يك آن در نور ديدن و از دل سنگ ناله ها شنيدن از طلسم خيال اين افسون گران است.

آري؛ عاشق زنده به خيال است. آن آرزوهاي دور و دراز و بي نام و نشاني كه از نياكان به ما رسيده و در نهانخانه دلمان جاي گرفته است، براي ايشان روزي شدني خواهد بود و هر خار تمنا كه امروز به جاي جاي فرد مي خلد فردا براي پروازشان بال و پر خواهد شد. چه بسا كه اهل خيال زندگي را فداي آرمان هاي يار مي كنند.

 

 ******

 

نه ديگر سكوت نمي كنم. گناه حرفهاي ناگفته چيست كه بي سبب هاشور مي خورند؟؟!! و دستهايي كه مشق عشق را سياه مي كنند؛ چقدر اشتباه مي كنند.

شبها و روزهايي كه همرنگند و حرفي براي گفتن ندارند جز، اينكه به پنجره بكوبند...

و تو چه ناشيانه جا مي زني. و من تنها صبر مي كنم؛ نه! ديگر سكوت نمي كنم، سرد مي شوم و از ياد مي برم كه يك زنم و گريه را و سادگي و هر چه به من منجر مي شود.

 

 ******

 

چون نگاهم در آيينه به نگاهش افتاد انگار هزار چشمه نور از درونش جوشيد از قيد جسم رها شد و به ملك جان پيوست با نگاهش انگار مرز مكان را شكست و به لامكان پيوست و درون گلشن جانش راز وجود شكفت ديگر نتوانستم نگاه سنگين و پر معنايش را تحمل كنم، مدار نگاه را قطع كردم و وقتي كه دوباره به مكان ، رو ز لامكان آورد و عشق و رهايي را برايم به ارمغان آورد.



+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت 0:49 قبل از ظهر  توسط نرگس دریادل

 لينك باكس

 




 

درباره وبلاگ : دريادل تنها :



سلامممم
وسلام نام زیبای خداست پس سلام بر شما

خیلی وقت که منتظرم
منتظرم که بیای
بیای و هوای ابری دلم را صاف صاف کنی
خیلی وقت که ثانیه هارا دقیقه هاراساعت هارا روزهارا هفته هارا ماههارا سالهارا
می شمارم تا به تو برسم
به تو که که زلالی مثل آب چشمه
سبزی مثل بهار
گرما بخشی مثل آفتاب
من خیلی وقت که منتظرم
وتو ای سبز تر از هر سبزی وسرختر از هر سرخی.
نمی آیی
ومن همچنان می شمارم
ثانیه هارا دقیقه هارا ساعت هارا روزهارا هفته هارا ماههارا سالهارا
ومی شمارم...می شمارم تا بیایی
بیا ای عزیز دل
زودتر-زودتر بیا
چرا که:تویی بهانه ی آن ابر ها که می گریند
بیا که صاف شود این هوای بارانی

*************
سنگ دلا چرا دگر جور و جفا نمی کنی
جور و جفا بکن اگر مهر و وفا نمی کنی

زخم دگر بزن به دل مرهم اگر نمی نهی
درد دگر بده اگر قصد دوا نمی کنی

عهد هرآنچه می کنی وعده به هرکه می کنی
عهد زیاد می بری وعده وفا نمی کنی

تیر غمم زدی به جان زدی به جان
تا که به خون نشانی ام تا که به خون نشانی ام
هر چه کنی بکن بتا زانکه خطا نمی کنی



 

جستجوگر : دريادل تنها



در كل اينترنت
در اين سايت


 


كل بازديد هاي : دريادل تنها

گالري قالب وبلاگ
ستاره سوخته
مسافر2008جنوب
بزرگترين سايت تفريحي ايراني
به نام نامي او (دكتر عليرضا اميني)
روياي صدا(سعيد پور محمودي)
neda
اطلاعات کنکور
مه دود
وبلاگ دست دوم نازنین دل شکسته (ملودیک)
قلبهای ناآرام
<- وبلاگ آموزش ایرانیان ->
غروب( آن هم ) جمعه
سکـــــــــــــوت شــــــــــــــــــب
مني كه قلبي ويرانه دارم(عارف)
خاطره هاي لعنتي(يه دنيا سكوت)
عاشقانه های یک دیوانه
یادداشت های یک مرده
بانک عشق بری شما
الهه عشق
خفن (عكس و شعر ...)
ساحل یخی
ღ.•**•.ღ قلـــــب شيشه اىღ.•**•.ღ
اراکی(شهر افسانه)
شاپـــــــــــــرکِ مــــــــــن
پند هایی از حرف های خدا
خداوند کجا نيست؟
اراک - فیلم
تنهای تنها
در آرزوی عشق
عاشقان دل شکسته
پسران اراکی
تسلیت قلب صبورم دیگه اون دوست نداره
†† ای کوه پر غرور من سنگ صبور تو منم ††
وطن دار بی وطن
حرف تازه
همه جوره و همه مدل
گالري عکسهاي با کيفيت
عاشقان دل شکسته
عــشـق پنــــــــــهان
دريادلان
عاشقانه ها
پرده طلایی
رپ فارسی
نینجوتسو
آموزشكده پارسيان( آموزش ، ترفند ، موبایل و ... )
مردي از لارستان
عاشقان منتظر
غم عشق
"اگه جنبه داری بیا تو18+"
کیمیا(عاشق مهران مدیری)
کد های جاوا اسکریپت برای وبلاگ
بهترین عشق
سبکبار
شفاعت
کـــوی دوســــــــــــــــت (از خـــــــــــــــاک تـــا افــلا ک)
غریبه
تنهاترين تنهـــــــــا
خسته تر از همیشه
تصاویرمتحرک برای وبلاگاتون
سایه ی دریا...
عاشقانه هاي دريا
دوراهي جاده
جوك و اس ام اس و تصوير متحرك
خفن ترین عکس ها - شعرها و مطالب عشقولانه
دانلود
رویایی
کشکول جغرافیایی
اس ام اس/جک/هک/ترفند
آخرین مسافر شب...کلاغ...
تمنای عاشق
پسرک تنها
کشکول جغرافیایی
تنها ترین عاشق
دیگه به یادت نیستم
زندگی....
طنین تنهایی تو
پله پله با هم تا عشق
انتظار سبز
در انتظار مرگ
پارازيت دل...
ديگه به يادت نيستم

خداحافظ
چرا بنویسم؟؟؟؟؟؟؟؟
تا وصال معشوق صبر کن
بخش هایی از متن رومان(3)
شعر ...(دلتنگنامه ای به خدا)
عذرخواهي
بخش هایی از متن رومان ( 2 )

عذرخواهی از دریادلان
بخش هایی از متن رومان ( 2 )
حرفهاو نوشته هایی از یک دوست برای یک دوست
حرفهایی از یک دوست برای یک دوست
شعر:« تا انتهای عشق با من برقص »
جملاتی بزرگ از بزرگان
آموزش: ترفندهای یاهو (2)
آموزش: ترفندهای یاهو (1)
بخش هایی از متن رومان (1)
شعر: ماهی تنگ بلور
يادمان باشد...
شعر: حس پرواز

انجمن طراحان ايران
عاشقان دل شکسته
ساحل یخی
خفن
مادر
جوانان عاشق
شیدهءعشق
یادداشت های یک مرده
عاشقانه های یک دیوانه
بانک عشق برای شما
خاطره های لعنتی

آرشيو پيوند هاي روزانه: دريادل تنها

FONT face=Tahoma color=white> - -

- - -

بهترین کدها و بهترین دانلودها در مینوس -

- - - - - - -